باران مامان و بابا
X

اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَهٌ وَ لاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَ لاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضَ وَ لاَ یَۆُودُهُ حِفْظُهُمَا وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ

لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُۆْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقَیَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ

اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآۆُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ

 

 

مادرم مي گفت : دختر قشنگم ! يادت هست كوچك كه بودي يكبار باران آمد ، دستهاي لطيفت را از

پنجره باز اتاقمان بيرون بردم ، تا خيسي اش را بفهمي ؟.... گفتم بگو باران ..... كه مي دانم اين

نعمت خدا روزي همدم تو خواهد شد

حالا همان اتفاق افتاد و تو زيباترين باران زندگــي من شدي

مثل اسمت که بارونه ، مثل چشمات که معصومه 

توهستی حس خوبی هست 

تو هستی قلبـــــــــــــم آرومه 

 

 



[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 26 تير 1396 | 9:44 | نویسنده : مامان باران |

قطعه ای از نوشته های سید علی صالحی حالـم را عجیب خوب می کند ؛

کاري بايد کرد
دير مي‌شود
کاري بايد کرد
برف
راه را پوشانده است
باد مثل هميشه نيست
تا هوا روشن است
بايد از اين ظلمت بيهوده بگذريم
دارد دير مي‌شود
من خواب ديده‌ام
تعلل
سرآغاز تاريکي مطلق است

سيدعلي صالحي#

آری ! کاملا درست است ... من شبی شش ساله خوابيدم و بامدادان هزارساله برخاستم ... سال پیش را پراز حادثه  به پایان رساندیم ،با از دست دادن پدرانمان (پدرم و پدر منصور) به فاصله نه چندان طولانی ، غمی بس عظیم به جانمان نشست ، چقدر سخت و چقدر غمگین بود آن روزها ......  

روزهای داغ تیر ماه در حالِ گذر است ... روزهایی که خورشید با تمام توانش می تابد و انگار دارد دق دلی تمام روزهای ابری آسمان را سرمان در می آورد ... پوشیدن لباس مشکی ...  مانتو و شلوار و کفش   و عینک آفتابی و  ... دلیلی برای گرمای بیشتر می شود ... چرا مشکی ؟ چون زنان باید در محیط کارشان لباس موقر و سیاه به تن کنند ! راستش رابطه ی بین وقار و رنگ مشکی را من هنوز بعد از سی و اندی سال نفهمیده ام ! البته من همیشه رنگهای روشن  رو برای روزهای تابستان ترجیح میدهم و کمتر مشکی میپوشم .

خب بگذریم از این حرفها ... چه خبر رفیق ؟ خوبی ؟ ایام به کام می گذرد ؟ برای من خوب است ... خوب ترین تحول اجتماعی اتفاق افتاده در زندگی ام ، دوباره دست به قلم شدم نمی دانید چه لذتی است هم آغوشی من و بوم نقاشی ... حض می کنم از محیط پیرامونم ... از ترسیم خاطر ه ها ، از نقشی که انگار جان میدهد به من ... من هزار ساله ی پر لبخند که مثل انسانی تشنه ، ترسیم میکنم و ترسیم میکنم .

راستی رفیق ! چندی پیش ... یادگرفتم که همه ی کائنات در یک قدمی منند... از عشق بگیر تا نفرت ... من هر روز صبح ، دستم را از پنجره ی ماشین بیرون می کنم و عشق های متلاشی در هوای شهر را می قاپم و می چلانم توی قلبم ... گاهی قلبم از شدت این همه عشق دارد منفجر می شود ... من و دزدی های یواشکی از عشق های سردرگم شهر ... آب هویج بستنی ... پیاده روی های شبانه ... خنده ها و جیک جیک های مدام دخترک و موسیقی زیبای صدایش ... و جانِ جانانـــــــــــم

این تمام زندگی من است ... زندگی زنی در آستانه ی ...

آستانه اش مهم نیست رفیق !

من تازگی ها چایــــــــــم را تلخ مینوشــــــم

می نوشــــــــــــــم و از طعم گسش لذت می برم .

 

پی نوشت : شاید باروتون نشه ولی من عجیب عادت دارم به اینکه شب وقتی همه جا تو سکوت مطلق فرو رفت ، چای تازه دم بنوشم و یه چند سطری تو سکوت و خلوت خودم کتاب بخونم ،عجیب علاقه دارم ...... محبت

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 20 تير 1396 | 12:18 | نویسنده : مامان باران |

 انگار مدتهاست که نخواسته ام بنویسم نه اینکه نتوانم نه ، انگار هنر نوشتن را از دست داده ام .....

امروز بعد از مدتها آمدم ، به وبلاگ غبار گرفته ام سر زدم ، پر از خاطرات شیرین و دلتنگی های گاه و بیگاه

مادرانه ام .... روزهای مادریم ، روزهای دلتنگیم ...

همچنان صبور بود ، گویی همین دیروز حالش را پرسیده بودم ...

صفحه سفید دوست داشتنی من چقدر دلتنگت بودم ...دیدمت همانطور سفید و پاک بودی اصلاً تغییر نکردی..

و  همچنان مشتاقانه به چشمان زل زدی ، گویی تو نیز دلتنگم بودی ...

آمدم ....

آمدم که بمانم..

که مونست شوم ...

که مونسم شوی ...

در آغوش بگیرمت، در آغوووش بگیریم و ساعتها همانطور در آغوشت جای بگیرم ....

صفحه سفید مهربانــــــــــــم ، برایم از دلتنگی های این روزهایت بگوووو ....

من هم مثلِ تو پر از دلتنگی ام ...

 

پی نوشت : سلام به عزیزای دلم ، دلم برای تک تکتون و فرشته های نازنینتون تنگ شده ،

نوشتن دوباره تو این صفحه سفید جونِ تازه ای بهم میده ....

همراهای همیشگی کلی دوستتون دارم محبت




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 18 تير 1396 | 10:33 | نویسنده : مامان باران |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 15 فروردين 1395 | 13:00 | نویسنده : مامان باران |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 15 اسفند 1394 | 17:26 | نویسنده : مامان باران |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 5 اسفند 1394 | 11:00 | نویسنده : مامان باران |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 45 صفحه بعد